40. کبک
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 11:42
40. کبک از اون روزاییه که بیداری ولی نمیخوای سرتو از زیر پتو بیرون بیاری تا مگه روز شروع نشه .. + نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:8 توسط روباه |
41. رساله ای در باب شکم
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 11:42
چند وقت پیش بابا یه بسته نون جو گرفته بود، منتها کسی بهش محل نمیذاشت و بازش نمیکرد ازش استفاده کنه. یه روز مهمون داشتیم، گفتیم بیاریمش اینا بخورن تموم بشه بره پی کارش! بعد همون موقع بود که منم یه تیکه برداشتم خوردم و دیدم همچین بدم نیستا! اصن میشه گفت خوشمزه س! البته خیلی وقت پیشا خورده بودم ها، ولی
30.
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
وقتی یه آدم میرسه به دو راهی های زندگیش، توی تنگنا قرار میگیره، یه جاییه که داره دست و پا میزنه ، شما هیچ وظیفه ای ندارید حتما به اون آدم کمک کنید و اگه دوست دارید چیزای دیگه ای رو برای خودتون در اولویت قرار بدید کاملا مختارید و کسی هم نمیتونه توقع داشته باشه ازتون. ولی وقتی اون آدم با درک و عقل و ا
31.
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
اینکه طرف میگه یه شبه بزرگ شده رو نمیفهمم. تا حالا هیچ اتفاقی که اونقدرا تاثیر گذار باشه برام نیفتاده راسش. ولی جهش رشد رو میفهمم! این هفته یه جهش رشد داشتم! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:22 توسط روباه |
32.
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
فردا کنکور دارم. شیش ماه پیش که تصمیم گرفتم درس خوندنم رو شروع کنم انقدر رسیدن به این هدف برام مهم بود که هر شب از ترس موفق نشدنم تپش قلب میگرفتم! واقعا تپش قلب میگرفتم! هر شب روزای باقی مونده رو میشمردم و یه تغییر جدید توی برنامه میدادم.داشتم تغییر گرایش میدادم و کتابا برام جدید بودن. با این حال بق
33. پس از واقعه!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
یه درصد اگه فکر میکردم قراره 23 تیر رو اینجوری بگذرونم. ولی خوب دیگه گذشت و رفت . تامام شد!+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 20:44 توسط روباه |
34. یه قراری بذاریم و زهر هلاهل!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
34. یه قراری بذاریم و زهر هلاهل! "یه قرار بذاریم همو ببینیم" تو لیست مزخرفترین جمله هایی که میتونم بشنوم قرار گرفته. از کسایی که میدونم تا دفعه بعدی که توی خیابون اتفاقی به هم برمیخوریم , سراغی از هم نخواهیم گرفت. نه خداییش مگه مجبورید ؟ حالا همدیگه رو هم دیدید یه سلامی بدید به رسم ادب و رد شید دیگ
35. شایدم فقط به خاطر ناهارش خوشحاله!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
یکی از دوستای خانوادگی زنگ زده بود. مامان گوشی رو برداشت.یهو شروع کرد به گفتنِ " آره آره میایم، همه میایم، روباهم هست، اونم میاد!"بعد خیلیم خوشحال بود! گفتم لابد جُنگ شادی ای چیزیه !قطع کرده ، میگم چی شده کجا میخوایم بریم؟!میگه سمینار لایه اوزون!!!!آخه سمینار لایه اوزون؟؟؟؟!!!!! واقعا چرا یه نفر بای
36. تعدیل گر
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
36. تعدیل گر پارسال یه مدت کمی رو توی یه مرکز مشاوره و مددکاری مشغول بودم. روال کار اینطور بود که زوجایی که قرار بود توافقی از هم جدا بشن حتما قبلش میفرستادنشون برای مشاوره. یه روز یکیشون که یه آقایی بود بعد تموم شدن جلسه شون از مشاورمون پرسید: «حالا شما فهمیدین مشکل ما چیه؟» . جوابی که میم - روان ش
37. وارونگی!
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
37. وارونگی! توی کلینیکی که توی پست قبل حرفشو زدم که بودم یه روز مسئولش اومد بهم گفت اگه بازرسی اومد فلان سوال رو ازت کرد بهمان جواب رو بده. که خوب جواب راستی هم نبود. منم با تعجب بهش گفتم یعنی دروغ بگم؟! ساکت شد و توی سکوتش پر بود از «بابا تو دیگه چه اسکلی هستی!»امروزم سر یه کار دیگه بودم, که باز ی
38. رفرش کنندگانیم یا مرگ بر سنجش
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 5:44
ورِ امیدوار ذهنم هی میگه حالا شایدم عین کنکور کارشناسیت یهو زد و نتیجه از گندی که فکر میکردی زدی بهتر شد.ورِ ناامیدم ولی زودی میزنه تو برجکش و میگه هرچقدم که بگیم واسه همه سخت بوده امسالو مهمونی پشت کنکور.من؟ دلم میخواد دل بدم به دل امیدواره ، ولی ورِ دومی انگار منطقی تره لامصب!+ نوشته شده در پنجشنب...
14.
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
14. اینجا برام اصلا حس خوبی نداره .البته قضیه ی مهمی نیست ولی خوب کاش داشت! + نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:35 توسط رضوان |
15. که پریدن نتوان با پر و بال دگران*
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
یه چیزی خیلی خیلی برام وحشتناکه! به خودم میگم بشین فکر کن چه کاراییه که واقعا حس رضایت میده بهت ؟ به خودِ خودت . انگار که دیگه غیر تو هیچ کسی توی دنیا نیست. بعد وسط فکرام توقعات بقیه ، خانواده ، جامعه ، نیاز به مقبول بودن ، همه اینا تغییر شکل میدن و میخوان به صورت ناخودآگاه خودشونو جای رضایت شخصیم ج
16. مرز باریک
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
اینکه کسیو دوست دارید و کیف میکنید از دم به دیقه محبت کردن بهش هیچ دلیلی بر این نمیشه که طرفتون هم این محبت دیدن هارو دوست داشته باشه و چه بسا چون حسی بهتون نداره براش عذاب آور و مایه ی مزاحمت هم باشه! بنابراین اگه جزو این دسته از آدمایید و فکر میکنید چون آدم مهربون داستان شمایید پس محق هم هستید ,
17. دیشب خوابشو دیده بودم
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
17. دیشب خوابشو دیده بودم اولین تصویری که ازش توی ذهنم مونده یه جفت چشم درشتِ معصومه که از ارتفاع پنجاه، شصت سانتی متری زمین،همراه یه لبخند شیرین بچگونه و سری که با افق زاویه ساخته تا این معصومیت رو بیشتر کنه دارن نگام میکنن. جلوتر که میام با یه لباس عروس ریزه میزه اومده پیشم تا موهاشو براش درست کنم
18. لویی پاستور
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
شانس فقط به ذهن آماده کمک میکند.
19. بیوریتم
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
یه مطلبی دو سه سال پیش خونده بودم و خیلی برام جالب بود. امروز باز به چشمم خورد گفتم اینجا بنویسمش.اینکه بدنمون یه ساعت بیولوژیک داره و ریتمای شبانه روزی رو تنظیم میکنه رو احتمالا خیلیا به گوششون خورده. حالا یه عده ای میگن برای بعضی دیگه از کارکردای پیچیده ترمون هم یه سری دوره های منظم وجود داره.مثلا
20. شب زنده دار
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
20. شب زنده دار یه روز اگه تصمیم بگیرم شب ها زود بخوابم قطعا نه به دلیل سرحال بودن در صبحه ,نه برای سلامت پوست و طول عمر و باقی قضایا. فقط و فقط برای فرار از تحمل سکوت دیوانه کننده ی شب هاست! + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 3:35 توسط رضوان |
21.امید
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
یه بنده خدایی بود بهش گفتن اگه کنار یه بمب بزرگ باشی , مثلا اتم , که تا پنج دقیقه دیگه منفجر میشه چکار میکنی تو اون پنج دقیقه؟ گفت میدوام.گفتن هرچی بدویی از شعاع انفجار دور نمیشی, گفت بازم میدوام! حالا شده داستان من! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:44 توسط رضوان |
22. برای آینده
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 5:18
22. برای آینده انقدر آشفته م که مشابهش رو توی زندگیم یادم نمیاد . یعنی به معنای واقعی کلمه دارم همش تلاش میکنم که خودم رو سر پا نگه دارم ، چه روانی که آش و لاشم و چه جسمی که دست کمی از قبلی ندارم. اینارم محض ناله کردن نمینویسم که حالا وقتِ ناله نیست. مینویسم که بعدها یادم بیاد همچین روزایی هم بود و ...