خرید بک لینک

فردا کنکور دارم. شیش ماه پیش که تصمیم گرفتم درس خوندنم رو شروع کنم انقدر رسیدن به این هدف برام مهم بود که هر شب از ترس موفق نشدنم تپش قلب میگرفتم! واقعا تپش قلب میگرفتم! هر شب روزای باقی مونده رو میشمردم و یه تغییر جدید توی برنامه میدادم.داشتم تغییر گرایش میدادم و کتابا برام جدید بودن. با این حال بقیه میگفتن روباه کم رقیبی نیست. خودمم میدونستم که نیستم. یک جا اگه شکی توی تواناییم نباشه اون هم زمینه ی تحصیلیه. ولی نشد که همه چی اونجوری که تو فکرم بود پیش بره. یه چیزایی دو ماه بین درس خوندنم وقفه انداخت و وقتی برگشتم به حالت اولم دیدم هرچی خونده بودمم دیگه یادم رفته.نه که سعی نکنم برای جبران. سعی کردم ولی زمان انقدری نبود که خودمو برسونم به یه جای خوب. همین تلاش آخری ولی خیلی بهم چسبید. هرچند میدونم نتیجه اون چیزی نمیشه امسال که من میخوام.ولی تلاشی که برای جبران اون روزا کردم دلم رو به خودم خوش کرد. واقعا حس خوب بهم دادن. من خیلی نتیجه گرام. آدم لذت بردن از مسیر نیستم. مدام نگاهم به مقصده. ولی این بار از مسیرمم درس گرفتم.الانم دیگه ناراحت نیستم. نه که خودمو دلداری بدم. نه که گربه ای باشم که دستش به گوشت نرسیده و میگه پیف پیف بو میده. فقط سعی میکنم چیزایی رو جدی بگیرم که واقعا جدی ان. البته اگه چیز جدی ای توی زندگی وجود داشته باشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:9 توسط روباه |

برچسب: نویسنده: پندار نجفی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 5:44

صفحه بندی